تبليغاتX
راهی
سکوت و تحمل به دوش کشیدن بار سنگین سالها گریستن بر ویرانه های شهری که تنها حقیقتش بغض شبگردان کوچه است، تنها دارایی پدر و مرهمی بر این زخمهای همیشه بود.
تا من نیز به یاد داشته باشم کسانی خواهند بود که سهمشان تنها پله ی اول نردبان خواهد بود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 20:26  توسط فرزین شیخی | 
در انتهای جاده

تنها زخمهایم

گواه این سفر آشوب خواهند بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:55  توسط فرزین شیخی | 
...
چشمانم را می بندم

و همه ی تنهائی ام را

به روزهای کودکی

نشانه می روم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 16:4  توسط فرزین شیخی | 
گز میکنم خیابانهای چشم بسته از بر را

میان مردمی حدوداْ میخرند و میفروشند

ذر بازار بورس چشم ها و پیشانی ها

و بخار پیشانی ام حیرت هیچکس را برنمی انگیزد

"حسین پناهی"

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 17:14  توسط فرزین شیخی | 
 

قبل از آن که بنویسم همه افکارم را تصویر می کنم.اما درست زمانی که شروع به نوشتن می کنم برایم چیزی جزبوی تند سیگار و خس خس نفسهایی خسته و بریده باقی نمی ماند و طولی نمیکشد خود را در میان آواری از حرفهای ناگفته و سوالهای بی جوابی میبینم که من و تاریخ من سالهاست در برابرش محکوم به سکوتیم.

سکوت تنها دارایی پدر بود و مرهمی سوزناک بر این زخم های کهنه.

چنین بود که سهم الارث من به دوش کشیدن باری به سنگینیه سالها سکوت و گریستن بر ویرانه های شهری شد که در آن حتی اندیشیدن به حقیقت گناهی بس نابخشودنی است.

حسرت و اندوه در ذره ذره مردن رویای کودکی کار من است.کاری که نسل به نسل و سینه به سینه از نیاکانم به من رسیده تا من نیز با به سوگ نشستن در عزای سکوت شبگردان کوچه...در غم دنیا شریک باشم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 18:17  توسط فرزین شیخی | 
 

حال که قلم برداشتم

و نوشتن را آغاز می کنم

تمام لحظه های شیرینی که

آرزوی روزهای کودکی ام بود

در فریاد کوچه و

سیاهی امروز خیابان

کابوسهای شبانه ام شده.

عزادار روزهای ساده کودکی و

سیاهپوش لحظه هایی که

ذره ذره

خسته از دروغ این زندگی

در آغوش سرد مرگ می میرند

روزهایی که همه ی بودن من

دویدن در کوچه

با آسمانی به رنگ آسمان بود...

اینک

همنشین شبهای گورستان شهر است

به عبث ایستادم و

خیره به آسمانی نگاه می کنم

که هیچ یک از قطره های بارانش

پیشانی مرا تر نمی کند

این روزهای من

یادآور لالایی های شبانه مادربزرگ نیست!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 17:1  توسط فرزین شیخی | 

 

"تا هستم جهان ارثیه ی بابامه"

بودن

چشم باز کنیم٬
در ابتدا ُو انتهای هر چه تا کنون دیده ایم٬
چیزی را خواهیم دید
که آن را هرگز ندیده ایم!

گوش کنیم٬
میان صداها٬
صداهایی را خواهیم شنید
که آن را هرگز نشنیده ایم!

بچشیم٬
میان طعم ها٬
مطمیناْ
طعمی نو را
دردهانمان حس خواهیم کرد!

لمس کنیم٬
قطعاْ دست روحمان٬
بر سوال یا جوابی ناشناخته خواهد لغزید!

بوکنیم٬
مطمیناْ عطری نورا
استشمام خواهیم کرد!

برویم٬
مطمیناْ به راه های نو
خواهیم رسید!

نترسیم٬
نترسیدن ما را به حسی خواهد رساند
که با همه وجودمان
نامحسوس است!
حسی برتر از زندگی٬
برتر از مرگ
ورای قیل ها
وُ قال ها
وُ تلاش ها!
ورای سکوت و ترس و اظطراب!

برگردیم٬
مطمین درآنچه که دیدیمُ
شنیدیمُ
بوییدمُ
خوردیمُ
لمس کردیم...
و درهرآنچه که احساساتمان بود!
زندگیمان لِمِ تغییرمان بود!
چیزی تازه تر از فردا!

از کدام زاویه
سفال کهنه ی گران قدر
لبه های خود را
طلاییِ درخششِ این همه نور کرده است؟
از کدام خورشید؟

 

" حسین پناهی"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 16:34  توسط فرزین شیخی | 
 

پنجره را بازمی کنم

و سکوت خیابان را

در فاصله گم شدن سایه ها

تکرارمی کنم٬

چشم ها را می بندم

و در سکوت عاصی کوچه

به فریادی می اندیشم

که تجلی آرزوی دیرین

من

وتوست...

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 14:50  توسط فرزین شیخی | 
 

در این سیاهی شب

کدامین ستاره را میجویی؟

در نزدیکی ما

شب

خاطره اشکهای مادر

بر آیینی است

که پیش از زادن فرزندش

دنیایی سراسر بند را به او نوید میداد.

در نزدیکی ما

سال های سال است که شب

بر کوچه های باغش سایه افکنده

و زندگی

چیزی جز سرمای شلاقی خیابان نیست٬

و سهم انسان از آدمیت

بیش از عبادت و اطاعت نیست.

و تنها کمی آن طرف تر

در نزدیکی ما

هنوز٬چشم ها

در انتظار

فرمان طلوعی است

که آغاز ابدیت است.

ابدیتی که قرن هاست

بر قامت دنیا

جامه سیاه پوشانده.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 20:7  توسط فرزین شیخی | 
 

و در آخر بعد از این همه بود

آخرین بود و نبودم را

در بیابانی پر از من

به آتش میکشم٬

و در شوق این بازی کودکانه

معصومانه خودم را در آغوش میگیرم.

لبخندی از حسرت

تا طاقت کنم سنگینی باری که

سالهاست شانه هایم را میفشارد٬

تنها رویا

رویایی پر از خیال بازگشت٬

و من باز همان کودکم..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 14:21  توسط فرزین شیخی |